خلسه...

متن مرتبط با «رمان پس از هزار سال» در سایت خلسه... نوشته شده است

از یک جایی به بعد ...

  • نیلوبلاگ

    آدم از یک جایی به بعد دیگر خودش را به در و دیوار نمی کوبد از هرچه هست و نیست شاکی نمی شود، از آدم ها فاصله نمی گیرد، از هیچ کس دیگر متنفر نمی شود.. آدم از یک جایی به بعد آرام می شود... کنار می آید......

    ادامه مطلب
  • از خواب برگشتم به تنهایی...

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • گفتم که از دستم نده...

  • نیلوبلاگ

    تو رفتی از دنیای من ......

    ادامه مطلب
  • بعد از هزار سال...

  • نیلوبلاگ

    بعد از مدت ـها با هزار ترس و لرز پیجشو باز کردم!هنوز بوی خاطرات میداد... هنوز کنزو... هنوز ایندیلا......

    ادامه مطلب
  • بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم... همه تن چشم شدم...

  • نیلوبلاگ

    جا پای پاهایمان گذاشتم... از همان کوچه گذشتم... همان که گفتی ببین این خونه چقدر قشنگه و در همیشه عمرم شبیه خانه ی مورد علاقه ـم بود! همان که گفتم بن بست است و نبود! همان که.. کنارت امنیت را تجربه کردم... همان که شرط را باختم... ما با هم خوشبخت بودیم... واقعیت این است... می توانستیم کنار هم سال ـها عشق و امنیت و اعتماد را تجربه کنیم... اگر در جای درست یا مکان درست به هم می رسیدیم! -همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.../...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    بعد از هزار سال که خاکش سبو بود | من بعد از هزار سال تمام | بعد صد ها هزار سال از خاک | شاید محال نیست که بعد از هزار سال | رمان پس از هزار سال | بی تو مهتاب شبی | بی تو مهتاب شبی را همگان میدانند | بی تو مهتاب شبی باز از |