خسته م از همه شون... از اینکه میخوان من ناجی شون باشم.. از اینکه میخوان من تمام مشکلات رو حل کنم... مگه من خدام...؟ من یکبار ر*یدم تو آینده م بخاطر شماها...، بخاطر ناله تون... بسه دیگه... چقدر باید بدبختم باشم تا دست از سرم بردارید؟؟ چقدر؟؟
بخدا من خوش نیستم... بخدا ... هیچی خوب نیست... هیچی... اگه چشمتون به همین دوزار پول تو جیبمه که بخاطرش خیلی بدبختی کشیدم، اونم بدم... ؟ هرچند که کم هم ندادم تابحال!!
ازتون خسته م.. از خودم بیشتر ... از اینکه بی عرضه م... از اینکه نمی تونم خودم رو از فکر شماها و اشتباهاتون جدا کنم و بچسبم به خودم و آیندم... از اینکه آینده من با شما تباه شد... با بودن شما نزدیک ترین هام!
ازتون متنفرم... و باز هم دارمتون ... ازتون متنفرم که دائم از من انتظارای بیخود و بی جهت دارین!
قلبم درد میکنه دائم ... حتی سلامتی هم برای من باقی نگذاشتید لعنتی ها....
برچسب:
نویسنده: مبین رادمنش