همیشه می گفت.... دیر رسیدم... دیر رسیدم همه جا... به تو... به زندگی...
می گفت...
من و تو در زمان یا مکان اشتباهی به هم رسیدیم...
راست می گفت... درست عین حقیقت...
کاش ده سال زودتر یا حتی ده سال دیرتر بهم می خوردیم...!
می گفت پاییز یعنی دیر رسیدم... یعنی یادم باشد در زندگی بعدی زودتر باشم... تا همیشه با هم بمانیم... سیگار بکشیم... کاج ها را بو کنیم... به صدای نهر روان گوش کنیم و ...
لعنتی بدجور دلتنگم... بدجور به با هم بودنمان فکر می کنم... بدجور خاطرات در ذهنم خانه کرده... می دانم که تو هم به من فکر می کنی... خیلی خیلی زیــــآد... حتی اگر شماره ی بی پاسخ مانده ی امروزم تو نبوده باشی...!
گاهی فکر می کنم چقدر خوب است یک نفر را جا بگذاری و بروی... اینطور هیچ وقت ترس از دست دادنش را نداری... ترسِ ترد شدن! نهایتش می گویی تو ترکش کرده ای... تو پس ـش زده ای و لااقل انتظار بازگشتش را نمی کشی... امــــا دلتنگی که در جانت رخنه کند تمام قانون هایت را بهم می ریزد... دلت بودنش را می خواهد به هر قیمتی!
برچسب:
نویسنده: مبین رادمنش
تاريخ: يکشنبه
11 مهر
1395 ساعت: 6:02