
خسته م از همه شون... از اینکه میخوان من ناجی شون باشم.. از اینکه میخوان من تمام مشکلات رو حل کنم... مگه من خدام...؟ من یکبار ر*یدم تو آینده م بخاطر شماها...، بخاطر ناله تون... بسه دیگه... چقدر باید بدبختم باشم تا دست از سرم بردارید؟؟ چقدر؟؟ بخدا من خوش نیستم... بخدا ... هیچی خوب نیست... هیچی... اگه چشمتون به همین دوزار پول تو جیبمه که بخاطرش خیلی بدبختی کشیدم، اونم بدم... ؟ هرچند که کم هم ندادم تابحال!! ازتون خسته م.. از خودم بیشتر ... از اینکه بی عرضه م... از اینکه نمی تونم خودم رو از فکر شماها و اشتباهاتون جدا کنم و بچسبم به خودم و آیندم... از اینکه آینده من با شما تباه شد... با بودن شما نزدیک ترین هام! ازتون متنفرم... و باز هم دارمتون ... ازتون متنفرم که دائم از من انتظارای بیخود و بی جهت...
ادامه مطلب
می ترسم از دهانم پرت شوی بیرون... بس که با تو راه می روم، حرف می زنم، صدایت می کنم و صدایت می کنم...!و تو ... و من ... و ما ... هر روز با حرف های گفته نشده مان... به خانه می رویم ......
ادامه مطلب
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...
ادامه مطلب
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...
ادامه مطلب
شبیه آدمی شده ام که از جنگ بازگشته... آرام... بی توجه به اطراف... گهگاهی خیره می شوم به گوشه ای... یک نفر می خندد... یک نفر با ضربه ای به پهلو به خود می آوردم، و یک نفر... به من و هر آنچه در فکرم می گذرد، فکر می کند!...
ادامه مطلب
تمام داشته من از دنیا و کدری هاش، اعتماد بود. یه اعتماد خاص و پر رنگ...گند زدن بهش... با بی اعتمادی ... با فضولی ... با شنود ... با هک ... با هرچی میشد اسم ـشو گذاشت... واسه من اما مثلریختن آوار رو سرم بود... مثل خراب شدن قصر آرزوهام... گند زدن به همه چی... و هیچی از من نموند... حالا هی می خوان منو درست کنن... بازم به همون روش قبل! با بی اعتمادی... چک... تهمت به آدمای دیگه... گذاشتن لیبل رو این و اون... از جونم چی می خوان...؟ ...
ادامه مطلب
نکنه من واقعا آدم بدی باشم... ؟ نکنه من با همه بد تا میکنم ... ؟ نکنه .......
ادامه مطلب
صدای ـش... دست ـهایش... حالت خاص نگاه ـش... جای بوسه ـها و نوازش ـش...، آزارم می دهد... دلم می خواهد فندک لعنتی ـم، تقویم ـش، آلبوم ایندیلا و هزار و کوفت و زهر مار دیگر را توی یک باکس بگذارم، برویم کافه نادری... همه را پس ـش بدهم... موهای ـم را قیچی کنم و بگویم هی فلانی دیگر بار و بندیلت را جمع کن... دقیق تر نگاهم کن... بخدا من شهرزاد نیستم... دیگر قصه نباف... دیگر موقع خداحافظی ـمان نگو.... فقط یک بار... فقط در حد یک قهوه برویم کافه نادری... لعنتی نمی دانی این ـها یعنی چه!... نمی دانی با دلم چه می کند... نمی دانی آن خاطره ها... نگاه ها... حرف ها... آه لعنتی... توام همینقدر دلتنگی...؟ ...
ادامه مطلب