خرید بک لینک
صدای ـش... دست ـهایش... حالت خاص نگاه ـش... جای بوسه ـها و نوازش ـش...، آزارم می دهد... دلم می خواهد فندک لعنتی ـم، تقویم ـش، آلبوم ایندیلا و هزار و کوفت و زهر مار دیگر را توی یک باکس بگذارم، برویم کافه نادری... همه را پس ـش بدهم... موهای ـم را قیچی کنم و بگویم هی فلانی دیگر بار و بندیلت را جمع کن... دقیق تر نگاهم کن... بخدا من شهرزاد نیستم... دیگر قصه نباف... دیگر موقع خداحافظی ـمان نگو.... فقط یک بار... فقط در حد یک قهوه برویم کافه نادری... لعنتی نمی دانی این ـها یعنی چه!... نمی دانی با دلم چه می کند... نمی دانی آن خاطره ها... نگاه ها... حرف ها... آه لعنتی... توام همینقدر دلتنگی...؟ من که جواب نمی دهم... می توانی تماس بگیری و قلب ـم به تپش بیفتد، قلب تو هم تندتر بزند و دوباره صدای هم را نشنویم! یا مثلا در یک زمان از جلوی کافه نادری رد شویم...
خدایا آرزوهای کوچکم... همین بند انگشتی ـها را هم نمی شنوی؟!

برچسب: خدایا کمی بیشتر نگاهم کن, نویسنده: مبین رادمنش تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 6:02

صفحه بندی